|
امروز توی کارخونه مرکزی جلسه آموزشی بود و همزمان با صبحونه دادن یکی از دوستان همکار سابق منم قرار شد از خونه برم اونجا و با سین.ف (مدیر سابقم) هماهنگ کردم که بیاد دنبالم یا اگه با سرویس اومد منم سوار کنه که هیچ کدام از اتفاقای فوق رخ نداد. زنگ زدم بهش و گفت یه مشکلی پیش اومده و شاید اصلا شرکت نیاد منم فورا آژانس گرفتم و رفتم. نمی دونم راننده آژانس با خودش چی فک کرده بود که اولش یه سری آهنگ سلکت شده برام گذاشت و بعدش شروع کرد به حرف زدنای بی ربط و تا رسیدیم شرکت و منم که داشتم تاخیر می خوردم و اون هی حرف میزد در تعجبم که اونقدر که ناراحت بودم و درگیری فکر داشتم چجوری به خودش جرات داد با من حرف بزنه آخه در حالت عادی خیلی جدیم چه برسه به امروز.
خلاصه وقتی داشتم برمیگشتم کارخونه خودمون سین.ف رو دیدم و بهش گفتم سرویس از جلو رد شد و اصلا به روی خودش نیاورد رفتیم توی اتاقش گفت که حال پدر خانومش دیشب بهم خورده به خاطر همین نتونسته بیاد. کلی ناراحت شدم. قراره هفته دیگه من بهشون صبحونه بدم ولی شاید نتونم برم اونجا داشتم بهشون می گفتم حتی اگه نیام صبحونه رو می فرستم که بهم گفت نه دیگه هفته دیگه حتما میام دنبالت.
تازه امروز توی جلسه ای که قبل از جلسه آموزشی مذکور بود با یکی از مدیرا کلی حرفیدیم نمی دونم چرا همیشه وقتی دارم بحث کاری می کنم باهاش آخرش به فلسفه و بازار بورس و از این چیزا میرسه!!!!!! یه سری اطلاعات هم راجع به میم مهربون بدست آوردم آخه داشتم با مدیر مذکور می حرفیدم و اتاقش شلوغ بود و میم مهربون داشت از مهمونی دیشبش یه خاطره تعریف می کرد که یه سری اطلاعات بدست آوردم :دی
» |