آرشیو مطالب

بهمن 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آبان 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.



نویسندگان


اَبر برچسبها
روزانه انگیزه تحول دلتنگی گفتنی ها امید اپیزودی از زندگی تلاش حرف دل یه اتفاق واقعی خاطرات پروژه نوشت معرفی ماجرای من و مامانم سفر

درباره وبلاگ

گمشده ام، گمشده ام در مسیر زندگی؛ نه می دانم از کجا آمده ام و نه می دانم به کجا می روم. آهسته و خسته می روم و می روم تا برسم به آبادی ولی نه، گویا این مسیر ره به جایی نمی برد ...
انگار افتاده ام در جاده خاکی و بیراهه ی زندگی، راستی چرا این مسیر اینقدر ساده و بدون انشعاب و انتخاب است؟؟؟؟ کم کم مطمئن می شوم که وارد بیراهه زندگی شده ام باید جاده، بزرگراه و ... نمی دانم باید مسیری که به آبادی می رسد را پیدا کنم. خدایا دستانم را به سوی تو دراز کرده ام و تمام تلاش خود را خواهم کرد، مسیر آبادی را نشانم ده.
امیدوارم که بزودی بنویسم که راه آبادی یا حتی خود آبادی را پیدا کرده ام.
به امید آن روز... شاد زی
مدیر وبلاگ: گمشده



پیوند های روزانه

از اکنون می نویسم

روزهای مولی

روزنوشت‌های پریزاد

* روان شناسی ** ** psychology *

پاتریس آنلاین

zahra

خانوم نوش نوش

خط خطی

اردیبهشتی تمام عیار

دست نوشته های یك جادوگر

Maryam, me & myself

شما که غریبه نیستید

خاطرات یک عاقد

دیر تش باد

چند قدم نزدیکتر به خدا

یادداشت های یك دختر ترشیده

آشیانه عشق من و آقای همسر

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.

daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

از قلب کویر

گیلاس خانومی هستم

لیست کامل پیوندهای روزانه

ارسال پیوند


مطالب پیشین

107. Just be

106.

105.

104. تشویش

103.

لیست کامل مطالب ارسالی




آمار بازدید

آمار بازدید :
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :




107. Just be
بعد یه عالمه مدت برگشتم...
با یه لبخند گنننننننده، با یه حس خوب و عالی.
حس سبکی می کنم قابل توصیف نیست...
دوباره برمیگردممممممممممممم

»

نوشته شده توسط گمشده در جمعه 7 بهمن 1390

نظرات ()


106.

      امروز توی کارخونه مرکزی جلسه آموزشی بود و همزمان با صبحونه دادن یکی از دوستان همکار سابق منم قرار شد از خونه برم اونجا و با سین.ف (مدیر سابقم) هماهنگ کردم که بیاد دنبالم یا اگه با سرویس اومد منم سوار کنه که هیچ کدام از اتفاقای فوق رخ نداد. زنگ زدم بهش و گفت یه مشکلی پیش اومده  و شاید اصلا شرکت نیاد منم فورا آژانس گرفتم و رفتم. نمی دونم راننده آژانس با خودش چی فک کرده بود که اولش یه سری آهنگ سلکت شده برام گذاشت و بعدش شروع کرد به حرف زدنای بی ربط و تا رسیدیم شرکت و منم که داشتم تاخیر می خوردم و اون هی حرف میزد در تعجبم که اونقدر که ناراحت بودم و درگیری فکر داشتم چجوری به خودش جرات داد با من حرف بزنه آخه در حالت عادی خیلی جدیم چه برسه به امروز.

     خلاصه وقتی داشتم برمیگشتم کارخونه خودمون سین.ف رو  دیدم و بهش گفتم سرویس از جلو رد شد و اصلا به روی خودش نیاورد رفتیم توی اتاقش گفت که حال پدر خانومش دیشب بهم خورده به خاطر همین نتونسته بیاد. کلی ناراحت شدم. قراره هفته دیگه من بهشون صبحونه بدم ولی شاید نتونم برم اونجا داشتم بهشون می گفتم حتی اگه نیام صبحونه رو می فرستم که بهم گفت نه دیگه هفته دیگه حتما میام دنبالت.

      تازه امروز توی جلسه ای که قبل از جلسه آموزشی مذکور بود با یکی از مدیرا کلی حرفیدیم نمی دونم چرا همیشه وقتی دارم بحث کاری می کنم باهاش آخرش به فلسفه و بازار بورس و از این چیزا میرسه!!!!!! یه سری اطلاعات هم راجع به میم مهربون بدست آوردم آخه داشتم با مدیر مذکور می حرفیدم و اتاقش شلوغ بود و میم مهربون داشت از مهمونی دیشبش یه خاطره تعریف می کرد که یه سری اطلاعات بدست آوردم :دی


»

نوشته شده توسط گمشده در پنجشنبه 5 آبان 1390

نظرات ()


105.
هنوز اتاق ندارم توی محل کار جدید یعنی یه اتاقی بهم دادن ولی واسه ی اون واحد نیرو گرفتن منم باید میزو  تحویل نیروی اونا بدم من موندم بدون اتاق تا مدیر محترم تصمیم گرفت توی اتاق رئیس که فعلا بی صاحب مونده یه میز بذارن تا من برم اونجا فک کن!!! میز رئیس خالی و یه میز دیگه برای من به قول یکی از همکارا اگه رئیسی که میاد بخواد تو اتاق تنها باشه انوقت من چی؟؟؟؟ بهش می گم برای توی محوطه چادر میزنن :)). میدونی خیلی سخته وقتی نمی خوای یه جایی باشی باید باشی و تحمل کنی. وقتی من می خوام برای ادامه تحصیل برم و به خاطر دیگران مجبورم که بمونم اونم با این شرایط کاری مزخرف...
میدونی این روزا خیلی دلم میگیره به یاد خیلیا، به یاد دوستا و خیلی افراد دیگه به یاد گذشته دلم خیلی غم داره.
سولون میگه اگه بری می خوای با دوری چه کار کنی؟ سخته دوری؟ بهش می گم آدم هر کاری که می خواد بکنه باید یه چیزایی رو فدا کنه باید یه شرایطی رو بپذیره. میگم شما نمی خوای بری؟؟؟؟ میگه یه سری مشکلات هستش میدونم که منتظره ویزاشه ولی میگه مسئله دوری هم هست. واقعا نمیدونم چی باید بگم. دلم حسابی گرفته...
تنها چیزی که منو نگه داشته مامانه اگه اون راضی می شد چشامو می بستم رو ی همه چیزو می رفتم.
دارم ایمیلامو چک می کنم وقتی می بینم دوستی دارم با اینکه خیلی روابطمون آفیشاله ولی هر چیزی که بدست میاره برام می فرسته خوشحال می شم و ممنون میشم از خدا برای فرستادن چنین دوستی. خدا میشه در زمینه های دیگه هم چنین دوستی برام بفرستی لطفا :))

»

نوشته شده توسط گمشده در جمعه 29 مهر 1390

نظرات ()


104. تشویش
این روزا داره با استرس و اضطراب می گذره همش هم ناشی از کمال گرا بودن خودم هستش اینکه همه چیز باید کامل باشه حتی وقتی دانش و تجربه رو ندارم. همیشه هر چیزی که می خوام تازه تجربه کنم رو اونقدر بزرگش می کنم که استرسش منو از کار کردن میندازه.
همه بهم می گن آروم باش ولی هنوز هر صبح با حالت تهوع از خواب بیدار می شم و با هر کی حرف میزنم سعی می کنم حرفامو فیلتر کنم. هیچ کی حرفمونی فهمه شاید به نظر خیلیا نگرانیم بی خود باشه مثه مدیر د میگفت چرا اینقدر سخت میگیری. هنوز که هنوزه به کارم توی خونه فک می کنم حالت تهوع میگیرم. دلم می خواد هرچی زودتر برم.
به مشاور مراجعه کردم که کمکم کنه به جای مشاوره گرفتن بهش  یک ساعت مشاوره اقدام بری اپلای کردن دادم تازه ویزیتشم دادم. نگاه می کنم و ریویوو می کنم زندگیمو بیشترشو این استرس لعنتی گرفته.
نمی خوام به هیچی فک کنم دلم سفر می خواد دلم دریا، کوه، جنگل و کویر می خواد دنبال آرامشم شاید اونجا پیدا شه.

»

نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه 24 مهر 1390

نظرات ()


( تعداد کل صفحات: 27 )

1 2 3 4 5 6 7 ...

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by inthechangeway This Themplate By www.maxtemp.mihanblog.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

مکث تمپ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

دانلود|قالب|ابزار وبمستر ها

ابزار وبلاگ نویسان ایرانی

راهنمای وبلاگ نویسان ایرانی